( چوپان دروغگو )
پدرم چوپان دروغگو
مادرم شیرهایش را به بچه های همسایه
می فروخت
از پنجره مگس های غول پیکر
وپیکر پدرم روی
سینه ی مادر
سنگینی خاطرات جوانی
خوش بودم
گرگ خواب آهو
می دید
وشلیک تپانچه ها
از نفس های آهو
چهار شنبه ها
آش نذری مادر
بوی کافور
من با وافور پدرم
تپانچه
بازی
تیرهای سیاه
چراغ های خاموش
کوچه ی ما
کنار دل پدر
مادرم
با عینک ته استکانی
مزه دهان پدر
ماست های ترش
از شیر مادرم
همسایه ها گریه
برای بچه ها
مادر
هر روز مزه دهان
پدر ترش تر
پدرم با گرگ ها
با آهو ها
مگس ها
از پنجره ها
فرار می کنند
بچه های همسایه
بدون شیر
من ،چوپان
بدون تپانچه
با چراغ های خاموش
با بچه های همسایه
با وافور پدرم
[.... رسما ً قید میکنم]
می خواستم
وصیت نامه ام را از جیب کتم بیرون کنم
رسما ً قید کنم
که این مستطیل از من است
از پشت قباله ی مادر
باغهای شمال را بیرون بکشم
برهنه از آبهای جنوب رد شوم
کوسه ها که نمی دانند شنا بلد نیستم
هروقت کودکی هایم را مرور می کنم
دوچرخه ی کهنه ی کنار دیوار حیاطمان را
- بردارم
دور حوض کاشی
هی دور بزنم
وتکه نان ها را پرتاب کنم
برای ماهی های سیاه خانه مان
ونترسم از این گربه ی لاغر
که ماهی های سرخ را شکار
- می کند
بروم روی تخت ،بایستم
بعد روی تقویم ها
بزرگ شدن میلاد را جشن بگیرم
از پنجره نگاه کنم
به رد هواپیمایی
که به مقصد پاریس پرواز می کند
پیپم را روشن کنم
کوبا را آتش بزنم
با نفس های گرم
خودم را
حلقه حلقه
بالا بکشم
اگرنشد
تیغ را بردارم وُ
رگهایم را بزنم
تاماهی های سرخ را
گربه ی لاغر نگیرد

