[اتفاقی که باید بیفتد... ]
از شانه هایت پرنده ای
واز موهایت که لابد
حنائیست
یا این میز صدای تورا که انگار
از دور دست ها گرفته
چقدر دلم گرفته
باد موهایت را
ریخته
برشانه هایم پرنده ایست
وسرم را که بیخ گوش ات
زمزمه می کنم
باور نمی کنی چشم های درشتت
غواص ها را برده
تا اعماق دلم گریه های تو بود
باور نمی کنی
پولکهای این ماهی را کنار بزن
غرق شدن کودکی درنیل
گلهای کوکب کنارحوض دارند
خشک می شوند
وکنار گوشه ی این اتاق
خاطره ها راباد نمی برد
بالا ببرم این قاب عکس را
برمی گردم روبروی آینه
واین چوب لباسی که پیراهنت را
هنوز نگاه داشته
عریان که می شوی
چقدر زیبا شدی
اتفاقی که باید بیفتد
خواب هایم را هم تعریف نمی کنم
مثل گذشته هایی که رفت
برگشتن این پرنده هم درخت می خواهد
ایوان خانه اگر خالی
خالی خانه
کاش همه ی اینها را می نوشتم
می نوشتم وُ
تو برایم ترانه می خواندی

